::Count to 6 and die::

Unnamed feelings of a lonesome man



زندگی مجازییه وقت‌هایی توی زندگی اتفاقاتی می‌افته و از کنارشون می‌گذرم ولی همه‌اش حس می‌کنم که یک نسخه از من، اون لحظه اونجا مونده و مسیر زندگی‌اش به کلی تغییر کرده. اسم این اتفاقات رو گذاشتم زندگی مجازی...

مثلاً وقتی وسط خیابون ماشینی که به سرعت داره به سمتم میاد، میلیمتری ماشینشو نگه می‌داره و من به طرز معجزه‌آسایی نجات پیدا می‌کنم و به مسیرم ادامه می‌دم اما حس می‌کنم یه نسخه از من اونجا زیر ماشین مُرد!

یا وقتی که مثل الآن یه خبری به من داده می‌شه و من بی‌توجه ازش عبور می‌کنم ولی همه‌اش یه احساسی هست که به من می‌گه یه زندگی مجازی از تو بعد از اون خبر به کلی مسیر زندگی‌اش عوض شده!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




پیکاسومرد ها در چار چوب عشق
به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند!
برای اثبات کمال نا مردی آنان،
تنها همین بس که در مقابل قلب ساده
و فریب خورده ی یک زن
احساس می کنند مردند.

تا وقتی که قلب زن عاشق نشده
پست تر از یک ولگرد،
عاجز تر از یک فقیر،
و گدا تر از همه ی گدایان سامره.

پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی می کنند
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد؛
به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!

و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند...

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط فرید | نظرات ()




Mist through my windowلب پنجره رفتم تا مه را ببویم
دود به چشمم رفت
گلویم سوخت
دلم منفجر شد
مغزم متلاشی شد
آسمان سرخ شد و
مه پرواز کرد

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




بغض یادگار شب‌های تنهاییست که هنوز در گلویم ژیمناستیک بازی می‌کند و قلبم چون بلوک بتنی می‌شود که دیگر کتفم تاب نمی‌آورد!

گاه به دیوار تکیه می‌زنم و خسته از این راه دراز، تنها، با خود می‌اندیشم؛

که ای کاش زمستان، جاودانه بود...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ساعت٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




The Dead Flag BluesI said: "kiss me, you're beautiful -
These are truly the last days"

You grabbed my hand and we fell into it
Like a daydream or a fever

We woke up one morning and fell a little further down -
For sure it's the valley of death

I open up my wallet
And it's full of blood

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ساعت۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




انسان‌های خودخواه افرادی هستند که چشم دیدن دیگران را ندارند؛

انسان‌های خودخواه افرادی هستند که فکر می‌کنند سود دیگران یعنی ضرر خودشان؛

انسان‌های خودخواه افرادی هستند که هرگز به فکر کمک به دیگران نیستند؛

               انسان خودخواه همیشه موفق است...

انسان‌هایی که خودخواه نیستند برای همه دلسوزند، حتی برای انسان‌های خودخواه؛

انسان‌هایی که خودخواه نیستند طاقت سختی کشیدن دیگران را ندارند؛

انسان‌هایی که خودخواه نیستنددر نگاه همه احمق به نظر می‌رسند؛

               انسانی که خودخواه نیست هرگز پیشرفت نمی‌کند...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ساعت۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




آلبوم عکس‌های یادگاری در نظرم پر است از افرادی که در تلاشند دردهایشان را زیر لبخند ناشیانه‌ای پنهان کنند.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ساعت۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




... روزهای آخر اسفند

                    در نیمروز روشن

                              وقتی بنفشه‌ها را

                                        با برگ و ریشه و پیوند و خاک

                                                  در جعبه‌های کوچک چوبی، جای می‌دهند؛

 

جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار؛

در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان...

+ نوشته شده در شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




هوای سرد و برفی هرسال منو یاد پیرزنی می‌ندازه که کنار پارک جوراب پشمی می‌فروخت...

وای بر من!

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




می‌خندی به من و تنها می‌نگرم به تو

می‌گریی برایم و من کماکان می‌نگرم به تو

سویم می‌یایی و من نگران می‌نگرم

دور می‌شوی از من و من تنها با چشمی گریان باز می‌نگرم

به خاطره‌ی چشمانت که عشق را در نگاه نگران من ندید و رفت!

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




بدترین حس آدم وقتیه که از خواب بیدار شی و دستات بوی زنگ‌زدگی بده.

+ نوشته شده در جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




هرچی بهش گفتم چشاتو ببند گوشش بدهکار نبود..

وقت کم بود ولی شاید دفعه‌ی بعد راضی‌ش کردم!

*

شاید تو مثل من‌ فکر نکنی؛

ولی وقتی چشم‌هاتو ببندی راحت‌تر می‌تونی احساساتم رو درک کنی..

چون دیگه نگاهت نه حواس من رو پرت می‌کنه نه خودتو!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




زود درش آوردم؛

چون نمی‌خواستم خیلی پررنگ شه!

رنگ قرمز و زلالش چشمم رو اسیر خودش کرده بود.

گرفتمش بالای لیوان تا آب جوشی که بهش نفوذ کرده پچکه..

قطراتی که ازش سقوط می‌کردن انگار از قلموی آب‌رنگ توی لیوان آب می‌چکید!

همین طور به دور نخش می‌چرخید و می‌چکید...

شفافیتش از پشتِ شیشه‌یِ لیوانِ نازکِ چهارگوشه‌یِ قدکوتاه...

**

یاد چند ساعت پیش افتادم که آویزونم کرد و تشویش‌هام قطره قطره چکید..

وقتی چای رو سرکشیدم حس کردم انگار از قلموی آب‌رنگ توی دلم چکید.

کاش بدن همه مثل همین لیوانِ نازکِ چهارگوشه‌یِ قدکوتاه شیشه‌ای بود؛

اون‌وقت می‌شد فهمید شفاف بودن یا نبودن رو

ولی حیف که این بدن زمخت و فریبنده مجال نمی‌ده!

+ نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




«همیشه حرف‌هاییست برای گفتن و حرف‌هاییست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرف‌هاییست که برای نگفتن دارد؛ حرف‌هایی اهورایی و برآمده از دل ...»

علی شریعتی
کتاب هبوط

+ نوشته شده در جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




مرگ در خوابچند شب پیش، در خواب دیدم که چه عظمتی دارد این تنهایی من....

 

ناگهان با خود اندیشیدم که اگر امروز بمیرم، چه می‌بایست می‌کردم و چه کرده‌ام...

گریستم که به تمام آرزوهایم دست یافته‌ام؛

گریستم که هرچه خواستم داشته‌ام.

 

راحتم که اگر لازم شد، چیزی نیست که به حسرتش بنشینم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




می‌گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی‌شه... دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی‌شه

اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب می‌زنه... اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی‌شه

+ نوشته شده در جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




چشمچشماتو ببند...


حالا بازشون کن.
بهتر شد؛ نه؟


پی‌نوشت: دیدی چه حالی می‌ده به یه نور شدید نگاه کنی، بعد چشاتو ببندی و نورارو رنگ و وارنگ ببینی؟

+ نوشته شده در جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط فرید | نظرات ()




"... ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است"

                                                       سهراب سپهری

 

می‌دونی، همیشه بعد از کلی مدت که آدم زیادی خوشحال و شنگوله یهو خوشی می‌زنه زیر دلش!

البته همیشه‌ی همیشه هم نه...  چرا، چرا؛ همیشه‌، همیشه!

 

توهم می‌دونی به چی می‌گن؟ به نظرم به صدای ریسه رفتن این دیوونه‌ها توی سرِ من.

چراشو نمی‌دونم ولی همیشه وقتی دم عید می‌شه صداشونو می‌شنوم.. به چی می‌خندن؟!

نمی‌دونم...

نمی‌دونم...

نمی‌دونم...

نمی‌دونم...

نمی

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




فرار از وجدانن: ساعت از 8 شب گذشته! خسته نشدی؟

من: یه عمره که خسته‌ام! دیگه عادت کردم.

ن: این‌طوری که نمی‌شه به زندگی نگاه کرد. هنوز کوچیکی؛ دنیا رو ندیدی! باید سال‌ها درد تحمل کنی تا این‌طوری احساس خستگی کنی از زندگیت.

من: می‌دونم چی می گی! ولی نمی‌دونی من چی می‌گم!

ن: همه همین رو می‌گن؛ حتی خودم.

من: ولی من نه از عمر حرف می‌زنم نه از درد.. حرفم از وجدانمه.

ن: دروغ میگی؛ چیزی به اسم وجدان وجود نداره...

من: هر چیزی که می‌خوای اسمش رو بذار؛‌ اونه که درد می‌کنه.

ن: تو هنوز معنی درد رو نمی‌فهمی؛ برا همینه که از وجدان اسم می‌بری. آدم‌ها وجدان رو ساختن تا خودشون رو از کارای اشتباهشون تبرعه کنن. به همین دلیله که هر وقت کسی از کارش پشیمون می‌شه می‌گه "وجدان".

من: اینا چه اهمیتی داره؟! مشکل عذابه، من دارم با تو خودم رو خسته می‌کنم.

ن: جا زدی؟

من: ساعت نزدیکه 10 شده! خسته نشدی؟

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




برگ‌ها در آغوش هم با جاذبه‌ی زمین به پایین می‌افتند...

 

من و تو!

آه! من و تو با جاذبه‌ی عشق، بالا و بالاتر می‌رویم!

+ نوشته شده در یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧ساعت٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




برگ‌های زرد درختان دوست داشتنی‌اند،

وقتی خسته روی زمین آرمیده‌اند،

و پای آدم‌ها با صدای شکستن آن‌ها قدرت پیدا می‌کنند گام بعدی را بردارند.

می‌شود هر درخت را دنیایی در نظر گرفت و برگ‌ها را آدم...

با بهارمان زنده می‌شویم و با پاییزمان می‌میریم،

و پای آدم‌ها با صدای شکستن ما قدرت پیدا می‌کنند گام بعدی را بردارند.

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧ساعت۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




یک - هنوز همه چیز عادیه؛

دو - فک کنم کم بوده، ولی نه از کافی هم بیشتر بود؛

سه - انگار داره یه اتفاقاتی می‌افته؛

چهار - کم کم همه چیز تار می‌شه؛

پنج - چقدر خسته‌ام؛ خوابم می‌آد؛

شش - سکوت؛

هفت - سکوت؛

هشت

 

سکوت

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧ساعت۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




نگاهِ نافذت حرف‌هایی دارد که فقط مال من هستند؛

ای‌کاش می‌توانستم از نگاهت، ذهنت را بخوانم... نازنین

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




اگه یه روزی ازم بپرسَن خیانت چه‌رنگیه؛ فکر کنم نظرم این باشه که همون رنگِ گَمان و سوءظنِ!

شاید ناامیدی هم همون رنگی باشه!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




آسمون از حالت غروب در اومده،

در واقع می‌شه گفت سیاه شده!

ولی به یاری اکتشافات ادیسون، همه جا روشنه!

در واقع زرد و سفید و قرمز و ...

درختا که سوای بدنشون اکثراّ از طیف رنگ سبز تشکیل شدن...

آدم‌ها هم که شلواراشون اکثراّ تیرَس؛

ولی بالا‌تنه‌ها رنگای مختلفی دارن،

از سفید گرفته تا سبز و صورتی...

میشه گفت سر و صدا بیشتر از اتومبیل‌هاست تا مردم،

اتومبیل‌ها و موتورای رنگ وارنگ و جورواجور، ارزون، گرون...

ترافیک سنگین، بوق، جیغ، قهقهه، شادی بچه‌ها و...

 

اینجا من رو یاد یه جایی می‌ندازه!

جایی که یه گوشه، نقطه‌ای که از دید خارجه، یعنی اصلاّ کسی توجهی بهش نمی‌کنه؛ کسی هست،

کسی که دلش خیلی پره...

 

صدای خنده و شادی براش عذاب آوره!

+ نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ساعت٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




آدما چقدر عوض می شن...

 

من چقدر عوض شدم...

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧ساعت٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




Time is gone,

Song is over,

Tough I'd something more to say...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧ساعت۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




- می دونی چند تا اسپرم ازت رفته؟!

- آره؛ آمارشونو دارم!

- ولی اونا که خیلی ریزن، چجوری شمردیشون؟

- شمردن چیزای کوچک راحت تره، فقط عادت کردی گُنده هارو بشمری...

- ولی آخه...

(حتی نذاشت خ رو درست تلفظ کنه!)

- می دونی خودت چقدر ریزی؟

- آره خب، شاید نسبت به بعضی چیزا از اونام کوچیکتر باشم!

- نه منظورم اون چیزای طبیعی و مصنوعی ساده که همه جلشون احساس کوچیکی می کنن نیست...

منظورم چیزای کوچیکه که در واقع کوچیک به نظر میان ولی از تصورت خیلی بزرگترن!

- می فهمم چی میگی!

- نه نمی فهمی، هیچ کس نمی فهمه، هیچ کس نمی خواد که بفهمه...

- تو اینجوری فکر می کنی!

- فکر می کنم بهتره بخوابم، چشام به استراحت نیاز دارن!

- شب بخیر...

- سکوت ...

- سکوت ...

- سکوت ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧ساعت۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




همش می گفت نمی خوام مثل اون بشم،

می گفتم می تو نی؛ فقط تلاش کن، اونوقت می تونی یکی دیگه باشی...

یکی که فقط شبیه خودشه، نه کس دیگه.

.

.

.

گفت دارم تمام تلاشم رو می کنم،

گفتم دیگه زحمت نکش، الان عین اون شدی، حتی شاید بدتر...

آفرین، خیلی زحمت کشیدی!

تازه یه آدمم کُشتی!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧ساعت٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




+ نوشته شده در شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




تهوع بیدارم می کند

و وسوسه ی مرگ لالایی می گوید...

گذر روزها به پشیمانیست و شب ها به عذاب

 

ولی خطوط زیبای لبانت؛ یا زیبایی خطوط لبانت؛ یا زیبایی زیبایی هایت...

خطوطیست که در پایان سرگردانی افکارم را پیوند می زند،

به سرگردانی خطوط زیباییت...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




میگن خدا ما رو دوست داره

هر وقت که تو مشکلی کمک می کنه میگیم خدایا شکرت

هر وقت مشکلی پیش میاد میگیم خدایا کمک کن

بعضی وقتا توی مشکلاتم میگیم خدایا شکرت

شاید میخایم گولش بزنیم که ببین من چه متواضعم!

گاهی وقتا میگیم مگه چی کار کردم که این بلا سرم اومد؟

گاهی وقتا هم خودمونو بی تفاوت نشون میدیم که همه بگن این آدم چقدر قویه

بعد تو یه لحظه همه رو خراب می کنیم

بعضی وقتا که توی یه نقطه از زندگی گم میشیم یاد خداییم

خب اونم دوستمون داره، همه همین رو می گن...

این خدا کجاس؟؟

کیه؟؟

کیه که فقط وقتی گیر کنیم کمک کنه و بعد فراموشش کنیم؟؟

 

به کی میشه گفت دوست؟

آدمای احمقی که انقدر تو مسائل سادهء زندگیشون گم شدن و همه ازسون استفاده می کنن

اگه تو هم ازشون استفاده کنی دوستتن و اگه نکنی دوستت نیستن

این خدایی که همه میگن دوستمون داره کجاس؟

 

دوست؟!!

زندگی؟!!

خدا؟!!

 

چقدر خسته ام...

 

+ نوشته شده در جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




هر چقدر که می دوی

هر چقدر که فرار می کنی

هر چقدر می ایستی

هر چقدر که عشق می ورزی

و هر چقدر که می پرستی

هر چقدر که شهوت می رانی

و هر چقدر که حسرت می خوری

هر قدر که عذاب می کشی

هر چقدر که می ترسی، می لرزی، می خندی و می گریی...

 

همه چیز زیر نور خورشید در نظم و یکپارچگیست؛

ولی ماه جلوی خورشید ایستاده است!

+ نوشته شده در جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




یا باید تخمی زندگی کنی و آخرش راحت بمیری...

یا باید راحت زندگی کنی و آخرش تخمی بمیری...

در هر صورت چوب ها باید توت فرو برن چه راحت زندگی کرده باشی چه تخمی، چه راحت مرده باشی چه تخمی!

 

پی نوشت: چقدر بده وقتی یه چیزایی که نباید، رنگ عادت و تکرار به خودشون می گیرن، تازه زخمای قدیمی سرشون وا می شه، بزرگتر از قبل... مثل وقتی  مسکن مصرف می کنی تا دردت آروم شه، ولی تا اثرش عادی میشه و حس می کنی به آرامش رسیدی درده دوباره شروع میشه... تازه شدیدتر از قبل...

+ نوشته شده در یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ساعت۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




نمک چـهره ات را با هـیچ بامـزه ای عوض نمی کنم،

ولی تعـجـب می کـنم ٬ این چـهره چه لـب شیرینی دارد...

 دستانت ٬ بـهانه ای می شود که قـرار را به فـرار ترجـیح دهم...

+ نوشته شده در جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!

 

 

 

 

از اینجا برش داشتم

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




Moonlight...I know I need you, I want you to be free of all the pain you hold inside

You cannot hide, I know you tried, to be who you couldn't be

You tried to see, inside of me and now I'm leaving you

I don't want to go away from you, please try to understand, take my hand

Be free of all the pain, you hold inside, you cannot hide...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




اول دست راست،

بعد هم دست چپش،

چند روز بعد هم کم کم پاهاش،

در کل  یه ماه هم طول نکشید،

دست و پاهاش خشک شد و افتاد...

تو سرش یه حسی داشت؛ مثل در اومدن یه دندون جدید!

تا اینکه سرش هم خشک شد و افتاد و یه جدید در اومد.

داشت پوست مینداخت،

قیافه و هیکلش شبیه یه کرم شده بود!

یه کرم خیلی بزرگ...

یه کرم ترسناک...

می خزید...

 

یه شب شروع کرد به پیله درست کردن دور خودش...

در کل  یه ماه هم طول نکشید،

یه پیله خیلی بزرگ...

یه پیله ترسناک...

حالا بی حرکت مونده بود...

 

همه خوشحال بودن،

همه منتظر بودن یه موجود زیبا از توی پیله در بیاد...

 

ماه ها گذشت،

سالها گذشت،

پیله هم کم کم خشک شد...

 

+ نوشته شده در شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




My best birthday! Thank you...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط فرید | نظرات ()




یه دفه سرم درد میگیره، انگار میخاد منفجر شه!
 
حالت تهوع...
 
انگار یکی قلبم رو گرفته تو مشتش و هی محکم تر فشارش می ده...
 
انگار راه ریه هام بسته شده، شاید هم سوراخ شده که هوا توش نمیره...
 

بی صدا فریاد می زنم وقت مردنم رسیده؟
 
 
بی صدا فریاد می شنوم که زوده، حالا حالاها باید زجر بکشی!

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




برگ های زرد و نارنجی رو می بینم که دارن می سوزن
 
اول قرمز میشن، سیاه و بعد هم آروم آروم خاکستری
 
توی دودا تصویر هایی می بینم
 
مثل دختر غمگینی که نشسته داره گریه می کته
 
 یه خیابون که ماشینا تند تند دارن سرازیر می شن
 
 یه ماهی که خوابیده
 
...
 

 یکی برمیگرده میگه من اینجا اصلا گیاهی نمی بینم، چه برسه به برگ!
 
 

با خودم می گم ببین بیچاره چه توهمی داره!

+ نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




!

بعضی آدم ها هستن که سعی می کنن خوب باشن، با خودشون، بقیه براشون اهمیت نداره؛

بقیه سعی می کنن با بقیه خوب باشن، حتی شاید با یه نفر، خودشون براشون اهمیت نداره؛
 
ولی همه فقط تظاهر می کنن که خوبن، با خودشون یا بقیه اهمیت نداره!
 
همه فقط تظاهر می کنن که خوبن!
همه فقط تظاهر می کنن!
فقط تظاهر می کنن!
تظاهر می کنن!
تظاهر!

اهمیت نداره!

+ نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




شد دو هفته دقیق!
 
به نظر اصلا اتفاقی نیفتاده!

 

آره! همش فقط توهم بوده!

+ نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




اسمی روش نمیشه گذاشت!
نه ترس، نه نگرانی...
شاید یه آرزو...

شاید برگشتن به عقب،
شاید یه خواب راحت!
 
نه!
 
آرزوی یه کابوسِ قشنگ کافیه!

+ نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




 

 

شد یه هفته  و دو روز تقریباً !!

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط فرید | نظرات ()




اتفاقاتی افتاد که تا حالا نیفتاده بود،
 
ولی بازم میفته!

+ نوشته شده در جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




I don't want to sleep with you
I don't need the passion too
I don't want a stormy affair
To make me feel my life is heading somewhere
All I want is the comfort and care
Just to know that my woman gives me sweet -
Mother Love

+ نوشته شده در جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




... چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه ،

آخ اگه بارون بزنه ٬

آخ اگه بارون بزنه !

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




از ته دل آرزو میکنم

ببه همه ی آرزوهات برسی
به همه ی آرزوهات برسی
به همه ی آرزوهات برسی

چون استحقاقشو داری

چون مث شیشه ای

همه چیزم زلال میبینی

 

 

+ نوشته شده در شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط فرید | نظرات ()




 

 

تنها شدم...

 

 

+ نوشته شده در شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط فرید | نظرات ()




چشامو بستم

بدون اینکه بخام بخوابم

ولی خوابم برد...

 

همه چیز یه جور دیگه

همه آدما یه جور دیگه

تاب نیاوردم

 

توی خواب چشامو بستم

توی خوابم خوابم برد

کور شدم...

 

همه چیز عوض شد...

نا امیدتر از قبل

خسته تر از قبل

تنها تر از قبل

 

ولی باز خوابیدم...

توی خوابِ خوابم خوابیدم!

 

خواب تو رو دیدم

دوسِت داشتم،

دارم،

خواهم داشت،

تو هم داشتی،

داری،

شاید خواهی داشت!

 

از خواب پریدم،

دیدم تو بیداری خواب می دیدم!

توی بیداری دوست دارم،

توی بیداری دوستم داری،

توی واقعیت دیوونت شدم...

توی واقعیت اینهمه بدبختی می کشم!

 

کاش خواب بود،

که وقتی بیدار شدم فقط جاهای خوبش یادم بمونه،

کاش خواب بود،

که اینقدر خودمو ضعیف نمی دیدم...

 

 

پی نوشت: وقتی بهم به چشم آدمای بی عُرضه و احمق نگاه می کنی و انتظار کاری رو ازم داری که از روی خجالت یا بی تجربگی انجام نمیدم، انقدر احساس ضعف و کوچیکی می کنم که میخام بشینم گریه کنم ولی مهم نیست چون دوسِت دارم!

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




صدای ترمز ماشین چرتشو پاره کرد .
سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکای نیمه بازش به ماشین بنز سفیدی که جلوش , کنار خیابون پارک کرده بود نگاه کرد .
طوری به ماشین نگاه می کرد که انگار می خواد هیچ جای اونو ندیده نذاره .
یهو نگاش افتاد به راننده .
یه زن بود .
زن نه ... عروسک ... با روسری که روی شونه هاش افتاده بود و نگاهی که به اون خیره شد بود .
به خودش اومد .
آب کش اومده کنار دهنشو پاک کرد و تن نحیفشو از روی پیاده رو جمع و جور کرد .
سعی کرد دو زانو بشینه و خودشو با شخصیت نشون بده .
یه گدای با شخصیت .
یه خانم خوشگل داشت نگاش می کرد و دور از ادب بود اگه تیپش بد جلوه می کرد .
دستش که تا چند لحظه پیش وسط پیاده رو دراز بود رو یه خرده جمع تر کرد .
دوباره به توی ماشین نگاه کرد .
زن هنوز با چشمای آبیش داشت نیگاش می کرد .
داغ شد .
تا حالا توی عمرش هیچوقت یه زن ... اونم یه همچین زنی اونطور بهش نگاه نکرده بود .
- نکنه ازم خوشش اومده .
از این زنای سانتال مانتال بالا شهری و پول دار هر چی بگی بر میاد .
کارای عجیب غریب می کنن .
عاشق آدمای عجیب غریب می شن .
شاید اینم یه جورایی از من خوشش اومده .
یه نفر یه سکه پرت کرد جلوش .
- آی ... آق پسر
- بله ؟
- من گدا نیستم !
سکه رو پس داد .
زشت بود وقتی مورد توجه یه خانوم قرار گرفته به شغل شریفش ادامه بده .
پاشد واستاد و سعی کرد یه ژست خانوم پسند به خودش بگیره .
ولی مگه این چارچوب زوار دررفته بدنش می ذاشت .
هیکل قناس و استخونیش میون لباس پارو پوره چرکش زار می زد .
دوباره توی ماشینو نگاه کرد .
زن هنوز داشت نگاش می کرد اونم با اشتیاق بیشتر .
با خودش گفت : آخه این از چی من خوشش اومده ... داره به کجای من نیگا می کنه ؟
و بعد خودش جواب داد : خودمونیا .. من همچینم زشت نیستم ... چشمام اونقدر جذاب هس که یه زنو عاشقم کنه .
ولی هنوز به خودش شک داشت .
اینبار که توی ماشینو نگاه کرد خشکش زد .
زن داشت با انگشت بهش اشاره می کرد .
- بیا اینجا ...
اصلا نمی تونست حرکت کنه ... فکر می کرد بازم توی یکی از رویاهای شبونه اش غرق شده ... چشاشو مالید .
ولی دوباره که نگاه کرد همون صحنه رو دید .
خانوم خوشگله با لبخند دلپذیری که دلشو آب می کرد داشت بهش اشاره می کرد که بره جلوی ماشین .
پاهش ناخود آگاه حرکت کرد و بردش جلو .
جلوی ماشین که رسید خم شد و با ضعیف ترین صدایی که می تونست از توی حلقومش بیاد بیرون گفت :
- با منین خانوم ...
یه لبخند که می تونست مرد رو دوبار بمیره و زنده کنه روی لب سرخ و روژ لب مالیده شده زن نشست .
- آره .. با شمام .... افتخار می دین سوار شین ؟
مرد حس کرد الانه که پس بیفته .
دستشو گرفت به سقف ماشین .
هاج و واج مونده بود ... مثه خر توی گل مونده ای که یهو فرشته مهربون میاد و بغلش می کنه و از توی گل درش میاره
یه نگاه به صندلی روکش دار و شیک ماشین کرد .. یه نگاه به لباس کثیف و جر خورده خودش .
- یالا سوار شودیگه ... چقد ناز می کنی ...
دیگه هیچی دست خودش نبود ... در ماشین رو باز کرد و در حالی که سعی می کرد تا جایی که می تونه صندلی رو کثیف نکنه نشست روی صندلی جلوی ماشین .
بوی عطر غلیظ و مست کننده زن که به دماغش خورد ... مثه مرده ای که بهش اکسیژن میدن ... یهو جون گرفت و داغ شد .
جرات نداشت که سرشو برگردونه و از نزدیک به صورت آرایش کرده و خوشگل زن نگاه کنه .
یاد ریش نتراشیده و نخراشیده خودش افتاد که مثه بته های خار روی صورت کثیف و سیاهش سبز شده بود .
و ازون بدتر بوی گند عرق ترشیده زیر بغل پر موش که دیگه داشت کم کم فضای ماشین رو پر می کرد .
ماشین ترمز زد و صورت مرد محکم چسبید به شیشه جلوی ماشین .
حس کرد دماغش له شده ... صدای زن اونو به خودش آورد .
- آخ ... ببخشید ... چیزیتون که نشده .
صدای زنو که می شنید از توی یقه لباسش گرما با بوی گند عرق می زد بیرون .
سرشو برگردوند و با یه لبخند کریه که دندونای یک در میون و زردشو به رخ می کشید به زن گفت :
- نه خانوم ... خوبم .
حس کرد زن صورتشو به هم کشید .
بوی دهنش اونقدر تهوع آور بود که کمتر از این هم انتظاری نمی رفت .
زن در ماشین رو باز کرد و رفت پایین .
چند لحظه بعد زن در ماشین رو براش باز کرد و گفت :
- همینجاست .... بفرمایین .
پیاده شد .
یه خونه بزرگ , با شیشه های رفلکس دودی و یه در کنده کاری شده چوبی .
محو تماشای خونه شده بود .
زن در خونه رو باز کرد .
- زود بیا تو ...
دیگه داشت کم کم باورش می شد که قراره اتفاقای خوب خوبی بیفته .
ازون گیجی و منگی اول خبری نبود .
آره ... مثه اینکه این خانوم خوشگله عاشقم شده ... جووون .
هر دو رفتن توی خونه .
توی عمرش همچین خونه ای ندیده بود ...اوئنقدر بزرگ بود که احساس می کرد امکان داره توش گم بشه .
انگار کسی هم توی خونه نبود .
زن روسریشو برداشت و موهای شرابی رنگشو ریخت روی شونه هاش .
چشای مرد از حدقه زد بیرون و دوباره حالت گیجی بهش دست داد .
زن مانتوشو هم درآورد .
یه بلوز یقه باز قرمز رنگ و یه دامن کوتاه مشکی ...
آب دهن مرد ناخود آگاه از کناره دهن گشادش آویزون شد .
اصلا نمی تونست چشم از گردن و سینه سفید زن برداره .
صحنه ای که توی عمرش هیچوقت دیگه ... حتی توی فیلما هم ندیده بود .
با خودش گفت .. شاید من مردم و اینجا هم بهشته و این یارو هم حورالعینه .
زن از پله ها رفت در حالیکه از پله ها بالا می رفت برگشت به طرفشو و گفت :
- نمیای ؟
مرد از جا کنده شد و دنبال زن حرکت کرد .
چشماش از پشت اندام زن رو حریصانه دید می زد .
زن مثه کبک خرامان آروم و با طمانینه و با بیشترین قر و اطواری که می تونست حرکت می کرد .
و مرد مثه یه تیکه آهن که دنبال آهن ربا روی زمین کشیده میشه دنبال زن کشیده می شد .
اندام زن گوشتالود و برجسته بود .
و مرد آرزو می کرد کاش یه دوربین هندی کم داشت و می تونست این صحنه رو فیلمبرداری کنه و بعدا سر فرصت با دقت بیشتری سیر سیر نگاه کنه .
زن در یه اتاق رو باز کرد .
- برو تو .
مثه یه سگ حرف گوش کن رفت توی اتاق .
یه اتاق بزرگ ... با یه کاناپه.
اتاق خالی بود و دورتا دورش پارچه سفید رنگی خود نمایی می کرد .
زن میون چار چوب در ایستاد .
- لباساتو در بیار ... من چند لحظه دیگه بر می گردم .
مرد یهو به خودش اومد .
- ببخشید خانوم .. من قبلش میشه یه حموم برم ؟
زن در حالیکه جلوی خنده شو گرفته بود با عشوه گفت :
- نه ... اصلا .. همینطوری خیلی بهتره .
در اتاق بسته شد و مرد موند و کاناپه .
- آخ جوووون ... اکبر شاسکول کجایی که ببینی حسن سوسک چه کسی رو تور زده .
خودشم هنوز باورش نمی شد .
لباسشو در آورد .
تن پشمالو و کثیفش رو که دید ترسید که نکنه یارو پشیمون بشه .
ولی باز با خودش گفت .. طرف از همین من خوشش اومده .
به دور و برش نگاه کرد .
نه جالباسی نه گیره ای .
از این تعجب می کرد که چرا اونجا یه تخت نیست ...
به نظرش کاناپه جای مناسبی برای اون کار نبود .
- شاید این بالا شهریا مدشون اینجوریه ... لباسای کثیفشو یه گوشه اتق قایم کرد و با شورت چرک وسیاش وسط اتاق واستاد .
قلبش از زیر یه لایه نازک پوست تاپ و توپ می زد و منتظر بود ببینه بعدش چی میشه .
یهو دستگیره در آروم چرخید و ....
زن ؛ در حالیکه دست یک دختر کوچیک رو گرفته بود وارد اتاق شد .
مرد گدا تعجب کرد و با خودش گفت :
- اِ اِ اِ ... اینجوری که خیلی خیطه ... دیگه بچه شو واسه چی آورده آخه ... نکنه مدلشون اینجوریه .
دختر کوچول با چشای درشتش با وحشت به مرد نگاه میکرد .
زن رو به دختر کرد و گفت :
- ببین عزیزم .. این آقا رو خوب نگاه کن ... اگه تو هم حرف مامانت رو گوش ندی و صبحونه و نهارتو خوب نخوری این شکلی می شی ... می خوای این شکلی بشی ؟
یهو بغض دخترک شکست و در حالیکه خودشو توی بغل زن مینداخت گریه کنون گفت : نه .. نه .. من می ترسم .
زن با لبخندی کنار لبش گفت :
- پس غذاتو به موقع و درست و حسابی می خوری دیگه .... آره مامانی ؟
دختر که دیگه روشو به سمت مرد برنمی گردوند گفت :
- آره مامان جون ... قول می دم ... همه شو می خورم .
- قول مردونه .
- آره قول بابا دونه .
- حالا یه بوس به مامان بده عزیز دلم .
تموم این صحنه ها مثه یه فیلم دراماتیک از جلوی چشمای از حدقه بیرون زده مرد گدا رد شد .
آب دهنشو نمی تونست قورت بده .
اون یه ذره غرور و حیثیتی هم که داشت جلوی یه زن و یه ... بچه ... خرد و خمیر شده بود .
بدتر ازون نقش بر آب شدن تموم فکر و خیالای رویاگونه اش بود که حالا تبدیل شده بود به یه کابوس کمدی .
- آقا .. شما می تونید لباستونو بپوشید .
توی دست دراز شده زن که سعی می کرد تا می تونه خودشو از مرد دور نگه داره ده تا برگ سبز اسکناس می درخشید .
مرد نمی تونست تکون بخوره .... خشکش زده بود .
ذهنش نمی تونست تموم اتفاقات پیش اومده رو حلاجی کنه .
دستش ناخود آگاه دراز شد و طبق عادت شغلیش پول رو گرفت .
زن رفت بیرون .
مرد لباساشو در حالیکه توی یه شوک شدید بود پوشید .
اون ذره های جوهره مردانگی و غرورش داشت خفش می کرد .
چند لحظه بعد مرد توسط پیشخدمت به بیرون از خونه هدایت شد .. خیلی محترمانه و متشخص مابانه .
و یکساعت بعد در حالیکه دختر کوچولو داشت با ولع مارمالاد کیوی و کیک سیب با ژله توت فرنگی می خورد جسد مرد گدا که با آمپول هوا خودکشی کرده بود کنار خیابون دراز به دراز پهن شده بود .
ده تا اسکناس هزاری مچاله شده توی مشت مرد خودنمایی می کرد .
 


نقل از انسان چیزی جز گفته هایش نیست

+ نوشته شده در جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




در مهم بودن ِ

نبودن ِ تو

هیچ شکی نبود ...

 

ولی چه زود

مهم نبودن ؛

بودن من شد.

+ نوشته شده در جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




~

به شانه‌ام زدی

که تنهایی‌ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده‌ای؟

تکاندن برف

از شانه‌های آدم‌برفی؟

}

+ نوشته شده در جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




یه مترسک؛
تنها
خسته
غمگین
حتی از منم بیشتر...
 
مترسک؛
زل زده به تهش
ولی انگار هیچ وقت نمی بینتش
تقدیرش اینه
چه میشه کرد...
 
مترسک؛
خسته از بودن
خسته از ترسوندن
خسته از تظاهر
حتی از منم بیشتر...
 

 


© ایده اولیه از Syd Barrett

+ نوشته شده در جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧ساعت٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




[چه ربطی داره نمی دونم، ولی چارلی چاپلین میگه:]  تا قلب عریان کسی را ندیده ای بدن عریانت را نشانش نده... هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن... قلبت را خالی نگه دار٬ اگر هم خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد٬ به او بگو تورا بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم٬ زیرا به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم.... 

---- 

دلم هوس پیاده رویِ نصف شب کرده..... هوس باران بدون چتر.... هوس بوسه با عشق.... هوس تو!!!

+ نوشته شده در دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط فرید | نظرات ()




یه سال دیگه هم گذشت! 

امروز ...

امروز چقد فکر کردم...

به این بیست سال...

بیست سال زندگی تخمی!

به گذشته ها...

به آینده!!

 

 

Leaving on a jet plane هم که داره میگاد از دیشب...

 

...Kiss me and smile for me
Tell me that you’ll wait for me
Hold me like you’ll never let me go
Cause I’m leaving on a jet plane
I don’t know when I’ll be back again
Oh babe, I hate to go

There’s so many times I’ve let you down
So many times I’ve played around
I tell you now, they don’t mean a thing
Every place I go I’ll think of you
Every song I sing I sing for you...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط فرید | نظرات ()




هوات تو این شب زمستونی که عین بهاره زده به سرم!

آخ اگه تن خسته و خوابیدت پیش من بود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت۳:٤٦ ‎ق.ظ توسط فرید | نظرات ()




چقدر جالبه، وقتی هوا تاریک میشه ، دقایق مثل باد می گذرن!

اصلاً نمی فهمی چجوری گذشت و هوا روشن شد!

ولی عوضش، هوا که روشن میشه، اینقدر باید این دقیقه هارو بشمری تا دوباره هوا تاریک شه!

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت۳:٢٧ ‎ق.ظ توسط فرید | نظرات ()




چقدر با مفهوم واژه‌ی "پدر" غریبه‌م!








+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط فرید | نظرات ()