|
مثلاً وقتی وسط خیابون ماشینی که به سرعت داره به سمتم میاد، میلیمتری ماشینشو نگه میداره و من به طرز معجزهآسایی نجات پیدا میکنم و به مسیرم ادامه میدم اما حس میکنم یه نسخه از من اونجا زیر ماشین مُرد! یا وقتی که مثل الآن یه خبری به من داده میشه و من بیتوجه ازش عبور میکنم ولی همهاش یه احساسی هست که به من میگه یه زندگی مجازی از تو بعد از اون خبر به کلی مسیر زندگیاش عوض شده!
انسانهای خودخواه افرادی هستند که فکر میکنند سود دیگران یعنی ضرر خودشان؛ انسانهای خودخواه افرادی هستند که هرگز به فکر کمک به دیگران نیستند؛ انسان خودخواه همیشه موفق است... انسانهایی که خودخواه نیستند برای همه دلسوزند، حتی برای انسانهای خودخواه؛ انسانهایی که خودخواه نیستند طاقت سختی کشیدن دیگران را ندارند؛ انسانهایی که خودخواه نیستنددر نگاه همه احمق به نظر میرسند؛ انسانی که خودخواه نیست هرگز پیشرفت نمیکند...
... روزهای آخر اسفند در نیمروز روشن وقتی بنفشهها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبههای کوچک چوبی، جای میدهند؛ جوی هزار زمزمهی درد و انتظار؛ در سینه میخروشد و بر گونهها روان...
هوای سرد و برفی هرسال منو یاد پیرزنی میندازه که کنار پارک جوراب پشمی میفروخت... وای بر من!
میگریی برایم و من کماکان مینگرم به تو سویم مییایی و من نگران مینگرم دور میشوی از من و من تنها با چشمی گریان باز مینگرم به خاطرهی چشمانت که عشق را در نگاه نگران من ندید و رفت!
بدترین حس آدم وقتیه که از خواب بیدار شی و دستات بوی زنگزدگی بده.
وقت کم بود ولی شاید دفعهی بعد راضیش کردم! * شاید تو مثل من فکر نکنی؛ ولی وقتی چشمهاتو ببندی راحتتر میتونی احساساتم رو درک کنی.. چون دیگه نگاهت نه حواس من رو پرت میکنه نه خودتو!
چون نمیخواستم خیلی پررنگ شه! رنگ قرمز و زلالش چشمم رو اسیر خودش کرده بود. گرفتمش بالای لیوان تا آب جوشی که بهش نفوذ کرده پچکه.. قطراتی که ازش سقوط میکردن انگار از قلموی آبرنگ توی لیوان آب میچکید! همین طور به دور نخش میچرخید و میچکید... شفافیتش از پشتِ شیشهیِ لیوانِ نازکِ چهارگوشهیِ قدکوتاه... ** یاد چند ساعت پیش افتادم که آویزونم کرد و تشویشهام قطره قطره چکید.. وقتی چای رو سرکشیدم حس کردم انگار از قلموی آبرنگ توی دلم چکید. کاش بدن همه مثل همین لیوانِ نازکِ چهارگوشهیِ قدکوتاه شیشهای بود؛ اونوقت میشد فهمید شفاف بودن یا نبودن رو ولی حیف که این بدن زمخت و فریبنده مجال نمیده!
«همیشه حرفهاییست برای گفتن و حرفهاییست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرفهاییست که برای نگفتن دارد؛ حرفهایی اهورایی و برآمده از دل ...» علی شریعتی
ناگهان با خود اندیشیدم که اگر امروز بمیرم، چه میبایست میکردم و چه کردهام... گریستم که به تمام آرزوهایم دست یافتهام؛ گریستم که هرچه خواستم داشتهام. راحتم که اگر لازم شد، چیزی نیست که به حسرتش بنشینم.
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه... دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب میزنه... اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه
پینوشت: دیدی چه حالی میده به یه نور شدید نگاه کنی، بعد چشاتو ببندی و نورارو رنگ و وارنگ ببینی؟
"... ریههای لذت پر اکسیژن مرگ است" سهراب سپهری میدونی، همیشه بعد از کلی مدت که آدم زیادی خوشحال و شنگوله یهو خوشی میزنه زیر دلش! البته همیشهی همیشه هم نه... چرا، چرا؛ همیشه، همیشه! توهم میدونی به چی میگن؟ به نظرم به صدای ریسه رفتن این دیوونهها توی سرِ من. چراشو نمیدونم ولی همیشه وقتی دم عید میشه صداشونو میشنوم.. به چی میخندن؟! نمیدونم... نمیدونم... نمیدونم... نمیدونم... نمی
من: یه عمره که خستهام! دیگه عادت کردم. ن: اینطوری که نمیشه به زندگی نگاه کرد. هنوز کوچیکی؛ دنیا رو ندیدی! باید سالها درد تحمل کنی تا اینطوری احساس خستگی کنی از زندگیت. من: میدونم چی می گی! ولی نمیدونی من چی میگم! ن: همه همین رو میگن؛ حتی خودم. من: ولی من نه از عمر حرف میزنم نه از درد.. حرفم از وجدانمه. ن: دروغ میگی؛ چیزی به اسم وجدان وجود نداره... من: هر چیزی که میخوای اسمش رو بذار؛ اونه که درد میکنه. ن: تو هنوز معنی درد رو نمیفهمی؛ برا همینه که از وجدان اسم میبری. آدمها وجدان رو ساختن تا خودشون رو از کارای اشتباهشون تبرعه کنن. به همین دلیله که هر وقت کسی از کارش پشیمون میشه میگه "وجدان". من: اینا چه اهمیتی داره؟! مشکل عذابه، من دارم با تو خودم رو خسته میکنم. ن: جا زدی؟ من: ساعت نزدیکه 10 شده! خسته نشدی؟
برگها در آغوش هم با جاذبهی زمین به پایین میافتند... من و تو! آه! من و تو با جاذبهی عشق، بالا و بالاتر میرویم!
برگهای زرد درختان دوست داشتنیاند، وقتی خسته روی زمین آرمیدهاند، و پای آدمها با صدای شکستن آنها قدرت پیدا میکنند گام بعدی را بردارند. میشود هر درخت را دنیایی در نظر گرفت و برگها را آدم... با بهارمان زنده میشویم و با پاییزمان میمیریم، و پای آدمها با صدای شکستن ما قدرت پیدا میکنند گام بعدی را بردارند.
یک - هنوز همه چیز عادیه؛ دو - فک کنم کم بوده، ولی نه از کافی هم بیشتر بود؛ سه - انگار داره یه اتفاقاتی میافته؛ چهار - کم کم همه چیز تار میشه؛ پنج - چقدر خستهام؛ خوابم میآد؛ شش - سکوت؛ هفت - سکوت؛ هشت سکوت
نگاهِ نافذت حرفهایی دارد که فقط مال من هستند؛ ایکاش میتوانستم از نگاهت، ذهنت را بخوانم... نازنین
اگه یه روزی ازم بپرسَن خیانت چهرنگیه؛ فکر کنم نظرم این باشه که همون رنگِ گَمان و سوءظنِ! شاید ناامیدی هم همون رنگی باشه!
آسمون از حالت غروب در اومده، در واقع میشه گفت سیاه شده! ولی به یاری اکتشافات ادیسون، همه جا روشنه! در واقع زرد و سفید و قرمز و ... درختا که سوای بدنشون اکثراّ از طیف رنگ سبز تشکیل شدن... آدمها هم که شلواراشون اکثراّ تیرَس؛ ولی بالاتنهها رنگای مختلفی دارن، از سفید گرفته تا سبز و صورتی... میشه گفت سر و صدا بیشتر از اتومبیلهاست تا مردم، اتومبیلها و موتورای رنگ وارنگ و جورواجور، ارزون، گرون... ترافیک سنگین، بوق، جیغ، قهقهه، شادی بچهها و... اینجا من رو یاد یه جایی میندازه! جایی که یه گوشه، نقطهای که از دید خارجه، یعنی اصلاّ کسی توجهی بهش نمیکنه؛ کسی هست، کسی که دلش خیلی پره... صدای خنده و شادی براش عذاب آوره!
آدما چقدر عوض می شن... من چقدر عوض شدم...
Time is gone, Song is over, Tough I'd something more to say...
- می دونی چند تا اسپرم ازت رفته؟! - آره؛ آمارشونو دارم! - ولی اونا که خیلی ریزن، چجوری شمردیشون؟ - شمردن چیزای کوچک راحت تره، فقط عادت کردی گُنده هارو بشمری... - ولی آخه... (حتی نذاشت خ رو درست تلفظ کنه!) - می دونی خودت چقدر ریزی؟ - آره خب، شاید نسبت به بعضی چیزا از اونام کوچیکتر باشم! - نه منظورم اون چیزای طبیعی و مصنوعی ساده که همه جلشون احساس کوچیکی می کنن نیست... منظورم چیزای کوچیکه که در واقع کوچیک به نظر میان ولی از تصورت خیلی بزرگترن! - می فهمم چی میگی! - نه نمی فهمی، هیچ کس نمی فهمه، هیچ کس نمی خواد که بفهمه... - تو اینجوری فکر می کنی! - فکر می کنم بهتره بخوابم، چشام به استراحت نیاز دارن! - شب بخیر... - سکوت ... - سکوت ... - سکوت ...
همش می گفت نمی خوام مثل اون بشم، می گفتم می تو نی؛ فقط تلاش کن، اونوقت می تونی یکی دیگه باشی... یکی که فقط شبیه خودشه، نه کس دیگه. . . . گفت دارم تمام تلاشم رو می کنم، گفتم دیگه زحمت نکش، الان عین اون شدی، حتی شاید بدتر... آفرین، خیلی زحمت کشیدی! تازه یه آدمم کُشتی!
و وسوسه ی مرگ لالایی می گوید... گذر روزها به پشیمانیست و شب ها به عذاب ولی خطوط زیبای لبانت؛ یا زیبایی خطوط لبانت؛ یا زیبایی زیبایی هایت... خطوطیست که در پایان سرگردانی افکارم را پیوند می زند، به سرگردانی خطوط زیباییت...
هر وقت که تو مشکلی کمک می کنه میگیم خدایا شکرت هر وقت مشکلی پیش میاد میگیم خدایا کمک کن بعضی وقتا توی مشکلاتم میگیم خدایا شکرت شاید میخایم گولش بزنیم که ببین من چه متواضعم! گاهی وقتا میگیم مگه چی کار کردم که این بلا سرم اومد؟ گاهی وقتا هم خودمونو بی تفاوت نشون میدیم که همه بگن این آدم چقدر قویه بعد تو یه لحظه همه رو خراب می کنیم بعضی وقتا که توی یه نقطه از زندگی گم میشیم یاد خداییم خب اونم دوستمون داره، همه همین رو می گن... این خدا کجاس؟؟ کیه؟؟ کیه که فقط وقتی گیر کنیم کمک کنه و بعد فراموشش کنیم؟؟ به کی میشه گفت دوست؟ آدمای احمقی که انقدر تو مسائل سادهء زندگیشون گم شدن و همه ازسون استفاده می کنن اگه تو هم ازشون استفاده کنی دوستتن و اگه نکنی دوستت نیستن این خدایی که همه میگن دوستمون داره کجاس؟ دوست؟!! زندگی؟!! خدا؟!! چقدر خسته ام...
هر چقدر که می دوی هر چقدر که فرار می کنی هر چقدر می ایستی هر چقدر که عشق می ورزی و هر چقدر که می پرستی هر چقدر که شهوت می رانی و هر چقدر که حسرت می خوری هر قدر که عذاب می کشی هر چقدر که می ترسی، می لرزی، می خندی و می گریی... همه چیز زیر نور خورشید در نظم و یکپارچگیست؛ ولی ماه جلوی خورشید ایستاده است!
یا باید راحت زندگی کنی و آخرش تخمی بمیری... در هر صورت چوب ها باید توت فرو برن چه راحت زندگی کرده باشی چه تخمی، چه راحت مرده باشی چه تخمی! پی نوشت: چقدر بده وقتی یه چیزایی که نباید، رنگ عادت و تکرار به خودشون می گیرن، تازه زخمای قدیمی سرشون وا می شه، بزرگتر از قبل... مثل وقتی مسکن مصرف می کنی تا دردت آروم شه، ولی تا اثرش عادی میشه و حس می کنی به آرامش رسیدی درده دوباره شروع میشه... تازه شدیدتر از قبل...
نمک چـهره ات را با هـیچ بامـزه ای عوض نمی کنم، ولی تعـجـب می کـنم ٬ این چـهره چه لـب شیرینی دارد... دستانت ٬ بـهانه ای می شود که قـرار را به فـرار ترجـیح دهم...
سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!
You cannot hide, I know you tried, to be who you couldn't be You tried to see, inside of me and now I'm leaving you I don't want to go away from you, please try to understand, take my hand Be free of all the pain, you hold inside, you cannot hide...
اول دست راست، بعد هم دست چپش، چند روز بعد هم کم کم پاهاش، در کل یه ماه هم طول نکشید، دست و پاهاش خشک شد و افتاد... تو سرش یه حسی داشت؛ مثل در اومدن یه دندون جدید! تا اینکه سرش هم خشک شد و افتاد و یه جدید در اومد. داشت پوست مینداخت، قیافه و هیکلش شبیه یه کرم شده بود! یه کرم خیلی بزرگ... یه کرم ترسناک... می خزید... یه شب شروع کرد به پیله درست کردن دور خودش... در کل یه ماه هم طول نکشید، یه پیله خیلی بزرگ... یه پیله ترسناک... حالا بی حرکت مونده بود... همه خوشحال بودن، همه منتظر بودن یه موجود زیبا از توی پیله در بیاد... ماه ها گذشت، سالها گذشت، پیله هم کم کم خشک شد...
My best birthday!
Thank you...
برگ های زرد و نارنجی رو می بینم که دارن می سوزن با خودم می گم ببین بیچاره چه توهمی داره!
بعضی آدم ها هستن که سعی می کنن خوب باشن، با خودشون، بقیه براشون اهمیت نداره؛ بقیه سعی می کنن با بقیه خوب باشن، حتی شاید با یه نفر، خودشون براشون اهمیت نداره؛ اهمیت نداره!
شد دو هفته دقیق! آره! همش فقط توهم بوده!
اسمی روش نمیشه گذاشت!
شد یه هفته و دو روز تقریباً !!
اتفاقاتی افتاد که تا حالا نیفتاده بود،
I don't want to sleep with you
... چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه ، آخ اگه بارون بزنه ٬ آخ اگه بارون بزنه !
از ته دل آرزو میکنم ببه همه ی آرزوهات برسی چون استحقاقشو داری چون مث شیشه ای همه چیزم زلال میبینی
تنها شدم...
چشامو بستم بدون اینکه بخام بخوابم ولی خوابم برد... همه چیز یه جور دیگه همه آدما یه جور دیگه تاب نیاوردم توی خواب چشامو بستم توی خوابم خوابم برد کور شدم... همه چیز عوض شد... نا امیدتر از قبل خسته تر از قبل تنها تر از قبل ولی باز خوابیدم... توی خوابِ خوابم خوابیدم! خواب تو رو دیدم دوسِت داشتم، دارم، خواهم داشت، تو هم داشتی، داری، شاید خواهی داشت! از خواب پریدم، دیدم تو بیداری خواب می دیدم! توی بیداری دوست دارم، توی بیداری دوستم داری، توی واقعیت دیوونت شدم... توی واقعیت اینهمه بدبختی می کشم! کاش خواب بود، که وقتی بیدار شدم فقط جاهای خوبش یادم بمونه، کاش خواب بود، که اینقدر خودمو ضعیف نمی دیدم... پی نوشت: وقتی بهم به چشم آدمای بی عُرضه و احمق نگاه می کنی و انتظار کاری رو ازم داری که از روی خجالت یا بی تجربگی انجام نمیدم، انقدر احساس ضعف و کوچیکی می کنم که میخام بشینم گریه کنم ولی مهم نیست چون دوسِت دارم!
صدای ترمز ماشین چرتشو پاره کرد .
در مهم بودن ِ نبودن ِ تو هیچ شکی نبود ... ولی چه زود مهم نبودن ؛ بودن من شد.
~ به شانهام زدی که تنهاییام را تکانده باشی به چه دل خوش کردهای؟ تکاندن برف از شانههای آدمبرفی؟ }
[چه ربطی داره نمی دونم، ولی چارلی چاپلین میگه:] تا قلب عریان کسی را ندیده ای بدن عریانت را نشانش نده... هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن... قلبت را خالی نگه دار٬ اگر هم خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد٬ به او بگو تورا بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم٬ زیرا به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم.... ---- دلم هوس پیاده رویِ نصف شب کرده..... هوس باران بدون چتر.... هوس بوسه با عشق.... هوس تو!!!
یه سال دیگه هم گذشت! امروز ... امروز چقد فکر کردم... به این بیست سال... بیست سال زندگی تخمی! به گذشته ها... به آینده!! Leaving on a jet plane هم که داره میگاد از دیشب... ...Kiss me and smile for me |
A Great Shit
تماس با من آرشیو مطالب۱۳٩٠/٥/۸۱۳٩٠/۳/۱٤ ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ ۱۳۸٩/٤/٢٦ ۱۳۸٩/۳/٢٩ ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ۱۳۸۸/٧/۱۱ ۱۳۸۸/٥/۱٠ ۱۳۸۸/٥/۳ ۱۳۸۸/۳/٢۳ ۱۳۸۸/۱/٢٢ ۱۳۸۸/۱/۱٥ ۱۳۸۸/۱/۱ ۱۳۸٧/۱٢/٢٤ ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ ۱۳۸٧/٩/۳٠ ۱۳۸٧/۸/۱۸ ۱۳۸٧/٧/۱۳ ۱۳۸٧/٧/٦ ۱۳۸٧/٦/۳٠ ۱۳۸٧/٦/٢۳ ۱۳۸٧/٦/۱٦ ۱۳۸٧/٥/٢٦ ۱۳۸٧/٤/۸ ۱۳۸٧/۳/۱۸ ۱۳۸٧/۳/۱۸ ۱۳۸٧/۳/۱۱ ۱۳۸٧/۳/٤ ۱۳۸٧/۳/۱۱ ۱۳۸٧/٢/٢۱ ۱۳۸٧/٢/٢۱ ۱۳۸٧/۱/۳۱ ۱۳۸٧/۱/٢٤ ۱۳۸٧/۱/۱٧ ۱۳۸٧/۱/۱٧ ۱۳۸٧/۱/۱٠ ۱۳۸٧/۱/۳ ۱۳۸٧/۱/۳ ۱۳۸٦/۱٢/٢٥ ۱۳۸٦/۱٢/٢٥ ۱۳۸٦/۱٢/۱۸ ۱۳۸٦/۱٢/۱۸ ۱۳۸٦/۱٢/۱۱ ۱۳۸٦/۱٠/۸ ۱۳۸٦/٧/٢۸ ۱۳۸٦/۳/٥ ۱۳۸٦/٢/۱٥ ۱۳۸٦/٢/۱ ۱۳۸٦/٢/۱ ۱۳۸٦/۱/٢٥ ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ ۱۳۸٤/۱٢/۱۳ ۱۳۸٤/٥/٢٩ ۱۳۸٤/٤/۱۱ ۱۳۸۳/۸/٢۳ ۱۳۸٢/٦/۸ پیوندها
برون من! |